تبليغاتX
مریم حضرتی
مریم حضرتی
خبرنگاری که عاشق شغلش هست و زندگیش مثل یک فیلم سینمایی
مریم حضرتی

زندگي لطف اجباري ،اما شيرين خداوند است


خانه | آرشيو | ايميل
امکانات

نوشته هاي پيشين
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
پیوندها
پیوندهای روزانه
طبقه بندي موضوعي





سلام اولین کسی که به مسئله تبلیغات معترض شد رادان بود با نوشتن نامه اعتراض خودش را مطرح کرد : اول نامه را بخوانید بعد به شما بگویم که این حق است یا ناحق !

من معترضم

ممنوعيت حضور ورزشكاران و هنرمندان در آگهي هاي بازرگاني و تجاري مسئله چندان غريب و پر سر و صدايي نبود، اگرچه تيتر يك شدن و افشاي آن به صورت رسمي بعيد به نظر مي رسيد، اما اين ممنوعيت در دو سال گذشته بارها و بارها شفاهاً اعلام شده بود و اغلب شركت هاي تبليغاتي توسط وزارت محترم ارشاد با اهرم هاي مختلف از اين مهم بر حذر شده بودند. نفس تبليغات در جهان مدرن امروز، معرفي كالا به مشتري است و اين كالاها كه قطعاً تمامي مجوز هاي قانوني را كسب كرده اند براي اينكه به دست معرف كننده برسند نيازمند تبليغاتي هدفمند اند.
شركت هاي تجاري و صاحبان صنايع براي افزايش توليد و بالطبع چرخاندن چرخ هاي اقتصادي كشور بايد بتوانند كالا و محصول خود را در سريعترين زمان به دست مشتري و مصرف كننده برسانند. لذا بحث تبليغات و يافتن راه هاي بهتر براي جلب مشتريان بيشتر هميشه مورد توجه صاحبان صنايع و شركت هاي تجاري بوده است. استفاده درست و به جا از چهره هاي مشهور سينما، ورزش و موسيقي، سنتي كهن در جهان مدرن امروز است و از ساليان نه چندان دور حضور هنرپيشگان، خوانندگان، ورزشكاران و حتي مربيان و كارگردان هاي مشهور در تبليغات امري مرسوم در سراسر جهان بوده است. اين پديده پس از انقلاب با اراده پيشكسوت عزيزمان آقاي مشايخي به مرحله اجرا رسيد و پس از ايشان تعداد زيادي از دوستان هنرمند و ورزشكار هم به آن روي آوردند. تمايل شركت هاي تجاري به عقد قرارداد با چهره هاي مشهور رو به فزوني بود. مردم از اين كه در اتوبوسها، خيابان ها، فروشگاه ها و مجلات و نشريات شهرشان به جاي تصاوير حيوانات و جانوران عجيب و غريب فضايي و حتي چهره هاي ناآشنا، چهره هاي محبوبشان در عرصه هاي مختلف را مي ديدند، راضي به نظر مي رسيدند و شركت هاي تجاري صاحبان صنايع هم از اين كه مي توانند چرخه توليد و مصرف كالايشان و چرخاندن چرخ هاي اقتصادي كشور را سريع تر كنند خشنودند. در اين ميان گرچه عده اي هم به دلايل مختلف از جمله حسادت و پيشنهاد نداشتن از طرف شركت ها و .... ناراحت بودند اما به دليل جريان مثبت و مفيد اقتصادي كه در جريان بود، صدايشان به جايي نمي رسيد.
به ظاهر همه چيز خوب پيش مي رفت، به طوري كه نگارنده در تابستان 2005 با عقد قرارداد با شركتي كره اي موجبات آوردن بيش از نيم ميليون دلار ارز (تنها از طريق تبليغات خويش) به كشور را فراهم كرد. چندي بعد نيز به همراه دوستان ايراني پايه گذار شركتي بوديم كه قرار بود كارهاي بزرگي در صنعت مخابرات و سيستم هاي ارتباطي كشور انجام دهد. وظيفه برنامه ريزي و اجراي تبليغات محيطي شركت به من واگذار شد و عكس ها در خيابان ها نصب شد، و جدا از سليقه مديران شركت در انتخاب عكس ها، مصمم در ارائه كاري متفاوت در تبليغات آن مشهود بود و مديران شركت هم به موازات تبليغات سعي در ارائه خدماتي نوين در عرصه ارتباطي و مخابراتي كلان كشور بودند اما پس از گذشت شش ماه، از ارشاد تماس گرفتند و گفتند كه از عكس هاي چهره هاي مشهور نبايد در سطح شهر تهران استفاده كرد (گويا در شهرستان ها ممانعتي وجود نداشت) و شركت مجبور به جمع آوري تصاوير شد. با پيگيري مدير برنامه هايم وضعيت را از ارشاد جويا شدم و خواستار ابلاغ قانون، بخشنامه، توصيه نامه، دستورالعمل و هرچيز كتبي شدم اما جواب منفي بود و گفته شد كه "ما نمي گذاريم!" تا در شورايي براي تدوين ضوابط اين كار تصميم گيري شود.
همزمان پهلوان حسين رضا زاده مشغول تبليغ براي يك بانك دولتي روي بيلبوردها، يك آب معدني بر روي ماشين ها و يك خاور در روزنامه ها بود. پيگير تفاوت وضعيت ايشان با بقيه شدم، پاسخ دادند كه ايشان فرق مي كنند! سكوت شد....چندي گذشت. پهلوان ديار ما با يك دفتر معاملات املاك در امارات قرارداد بست و طرف اماراتي هم سهواً و يا عمداً به بدترين شكل تجاري از ايشان سود برد. اتفاقي كه براي هركدام از هنرمندان اين سرزمين هنرپرور به مثابه يك خودكشي حرفه اي مي توانست باشد، آن هم به يك اتمام واضح : تشويق به خروج ارز از كشور!!! اما پهلوان حسين رضا زاده را پر قدرت تر از اين مي ديديم كه گزندي متوجه ايشان شود، اميدوار بوديم تا اين اتفاق مسئولين را بيدار كند تا به جاي اين دست و آن دست كردن به فكر چاره اي باشند و به قول خودشان ضوابط و چارچوب اين كار را مشخص كنند و كارها دوباره رونق بگيرد و شكوفايي حاصل شود.
در اين ميان در كمپين همكاري با يكي از بانك هاي خصوصي طرحي بسيار زيبا تدوين شد كه در آن اينجانب به عنوان مدل تبليغاتي بانك مذكور شروع به كار مي كردم و مي خواستيم از حضور چهره هاي مشهور و عمدتاً پيشكسوت هنرمند ديگر كه قابليت محبوبيت و شهرت ايشان بسيار بالاتر از جاذبه هاي تبليغاتي شان بود، نيز هر ماه به عنوان ميهمان ويژه استفاده كنيم تا همه بدون تبعيض در كنار هم از وضعيت ايجاد شده بهره ببريم و بانك مذكور هم بتواند با قدرت بيشتري وظيفه خود در راه سرمايه گذاري در پروژه هاي عمراني و اقتصادي كشور عزيزمان به انجام برساند. اما ناگهان وزارت محترم ارشاد به جاي تدوين ضوابط، كم حوصلگي به خرج داد و آسانترين مسير را انتخاب كرد: ممنوعيت! به هر حال اگر چه در نيت مسئولين ارشاد و ميل ايشان براي رسيدن به تعالي فرهنگ و هنر شك ندارم ولي از آن جا كه روش آن ها و بي حوصلگي شان و استفاده آن ها از قوانين نانوشته در محدود كردن آزادي هاي فردي و شهروندي را نمي پسندم ، اعتراض مستدل خودم را نسبت به اين شيوه برخورد با طبقه محبوب جامعه اعلام مي دارم. باشد كه به درستي در راه نوآوري و شكوفايي جامعه و اقتصاد كشورمان گام برداريم.

خب این از نامه ، به نظر شما حق با ایشان است یا با وزارت ارشاد ! من که نظری نمی دهم شما بگویید



+

صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0 گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!:

گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0 



+

Design : Ku10k !


" loop="-1" >