
+ نوشته در ساعت13:10 به قلم : مریم حضرتی

+ نوشته در ساعت12:16 به قلم : مریم حضرتی
+ نوشته در ساعت12:5 به قلم : مریم حضرتی
در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
+ نوشته در ساعت11:59 به قلم : مریم حضرتی
اي آفتاب خوبان، ميجوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند
+ نوشته در ساعت11:55 به قلم : مریم حضرتی
|
طبق محاسبات «دیونیوس اگزیگوس» تقویم نویس عهد باستان امروز ۲۵ دسامبر زادروز حضرت عیسی(ع) است که در ناصره فلسطین چشم به جهان گشود. نخستین کریسمس (جشن میلاد مسیح) در سال ۳۳۷ میلادی برگزار شد که از سال۳۵۲ میلادی (۱۵ سال بعد) به صورت یک مراسم رسمی و هر ساله در آمده است و مهمترین عید مذهبی مسیحیان است. طبق برخی محاسبات مسیح سه سال پیش از مبدائی که قرارداده شده است به دنیا آمده بود.روز میلاد عیسی مسیح برهمه دوستان مبارک بخصوص ارامنه عزیز که خیلی دوستشون دارم .
راستی فردا هم تولد منه !
![]() |
||||||||
|
| ||||||||
+ نوشته در ساعت14:41 به قلم : مریم حضرتی
زندگي واسه ما آدما مثل دفتر ??? برگه اولش خوش خط مينويسي و دوست داري به اخرش برسي وسطاش خسته ميشي بد خط مينويسي و هي برگه حروم ميکني اما اخرش که رسيد جا کم مياري حسرت ميخوري که چرا برگه هاشو حروم کردي
+ نوشته در ساعت10:4 به قلم : مریم حضرتی
آنگاه كه نمادي از اميد در فنجان قهوه ات نمي بيني و آنگاه كه در طالع اين ماهت نيز خبري از معجزه نيست... بدان كه خداوند همه چيز را به دست خودت سپرده تا بهترين ها را به ارمغان آوري!!!
+ نوشته در ساعت9:59 به قلم : مریم حضرتی
انسان بودن يعني اين که وقتي با کسي مشتاقانه کوهي رو بالا رفتي اما رو قله حس کردي که ازش بي نياز شدي يادت نره که اون پايين چقدر بهش نياز داشتي.
+ نوشته در ساعت9:37 به قلم : مریم حضرتی
خدايا , به من توفيق :
تلاش در شكست
صبر در نوميدي
رفتن بي همراه
كـار بي پاداش
فداكاري در سكوت
دين بـي دنيا
مذهب بي عـوام
عظـمت بــي نام
خدمت بي نان
ايمان بي ريا
خوبي بي نمود
عشق بي هوس
تنهايي در انبوه جمعيت
دوست داشتن بي آنكه دوست بداند
+ نوشته در ساعت9:32 به قلم : مریم حضرتی
بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند
بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند
بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند
بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند
بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند
بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند
آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند
+ نوشته در ساعت14:15 به قلم : مریم حضرتی
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم
+ نوشته در ساعت14:14 به قلم : مریم حضرتی
بازي روزگار را نميفهمم! من تو را دوست مي دارم، تو ديگري را، ديگري مرا... و ما همه تنهاييم
+ نوشته در ساعت13:52 به قلم : مریم حضرتی
+ نوشته در ساعت13:47 به قلم : مریم حضرتی
شادم که در خیال تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست
شبها چو در کناره ی نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش آید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش آید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر
تا روح بیقرار مرا بینی
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر می کشم به پهنه ی دریاها
شادم که همچو شاخه ی خشکی باز
در شعله های قهر تو می سوزم
گویی هنوز آن تن تب دارم
کز آفتاب شهر تو می سوزد
در دل چگونه یاد تو می میرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیزیست
کو را هزار جلوه ی رنگین است
بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده ی شیطانند
اما من آن شکوفه ی اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها ترا بگوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم
فروغ فرحزاد
+ نوشته در ساعت15:35 به قلم : مریم حضرتی
در نگاه آنان که پرواز رانمی فهمند هر چه بیشتر اوج
بگیری کوچکتر خواهی شد
+ نوشته در ساعت15:33 به قلم : مریم حضرتی
آسمان شب زيباست و ستاره ها زيبايي اش را دو چندان مي کنند
وقتي به تاريکي نگاه مي کنم به بزرگي آن پي مي برم
وقتي به آن نگاه مي کنم در سياهي اش که زلال زلال است گم ميشوم
اگر مي خواهي به خدا نزديک شوي به آسمان شب نگاه کن
وقتي دلتنگي باز به آسمان نگاه کن
کسي از آن بالا تو را مي نگرد کسي که تو را بيشتر از همه دوست دارد
وقتي به آسمان نگاه مي کني زمين برايت کوچک و بي معناست
حس مي کنی آنقدر بزرگ شده اي که مي تواني ستاره ها را بچيني
آسمان شب پاک است و غرق شدن در آن تو را هم به پاکي مي رساند
وقتي نگاهش ميکني به تو لبخند مي زند
آسمان راز دار خوبي است براي آنان که دوستش دارند و حسش مي کنند
تو را و خود را به خدا می سپارم و تو خوب می دانی که او مهربان ترین است و از همه کسانی که به دروغ ادعای
دوستی و دلتنگی می کنند به تو نزدیکتر و صادقتر و برای دیدن تو دلتنگتر است . فضای اینترنت پر از دروغ است و من و تو
از
دروغ متنفریم
+ نوشته در ساعت15:28 به قلم : مریم حضرتی
با لاله كه گفت ...
از ديده بجاي اشك خون مي آيد دل خون شد و از ديده برون مي آيد
دل خون شدا اين غصه كه ازقصه عشق ميديدكه آهنگ فسون مي آيد
مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه كان عمر كه رفت باز چون مي آيد
با لاله كه گفت حال مارا كه چنين دلسوخته و غرقه به خون مي آيد
كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع كز صحبت تو بوي جنون مي آي
+ نوشته در ساعت15:11 به قلم : مریم حضرتی
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش
فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن...
خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
+ نوشته در ساعت15:8 به قلم : مریم حضرتی
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»
قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»
لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.
-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»
پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»
+ نوشته در ساعت14:59 به قلم : مریم حضرتی





