هيچ کس اشکي براي ما نريخت، هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+ نوشته در ساعت8:53 به قلم : مریم حضرتی
فكر مي كرديم عاشقي هم بچگيست...
اما حيف اين تازه اول يك زندگيست...
زندگي چيزيست شبيه يك حباب..
عشق آباديه زيبايي در سراب...
فاصله با آرزو هاي ما چه كرد...
كاش مي شد در عاشقي هم توبه كرد
+ نوشته در ساعت8:42 به قلم : مریم حضرتی
زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟:-؟؟
+ نوشته در ساعت8:38 به قلم : مریم حضرتی
کسی که عقل را بر احساساتش غلبه دهد، قوی ترین انسان روی زمین است.
(امام علی)
+ نوشته در ساعت8:36 به قلم : مریم حضرتی
بادیدن این تصویر واقعا متاثر شدم .
انسانی که تصور یک جانور درنده به این روز درآمده !
پس یک مقدار به اطرافتان نگاه کنید و خوشبختی و امنیت را در وجودتان احساس کنید......
+ نوشته در ساعت8:33 به قلم : مریم حضرتی
گذری بر فرموده های حضرت علی ( ع )
ناتوان ترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان است , و از او ناتوان تر آن که دوستان خود را از دست بدهد.
+ نوشته در ساعت14:46 به قلم : مریم حضرتی
شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!! شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني
+ نوشته در ساعت10:13 به قلم : مریم حضرتی
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

+ نوشته در ساعت9:38 به قلم : مریم حضرتی
نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
+ نوشته در ساعت9:32 به قلم : مریم حضرتی




